تبليغاتX
پژواك
پژواك
[ پ َژْ / پ ِژْ ] آوازی که در کوه و گرمابه و دره و گنبد و مانند آن پیچد. صدا. آواز منعکس . عکس صوت

و بدینگونه

نیز -

از پس هر دیوار

دستهایی مرا صدا می زد

که عشق را پذیره نبود

و مرا و تو را

ما می پنداشت!

دستهایی جادویی

- ساحرانه

مرا به سوی خویش می خواند،

و عشق را پذیره نبود...

{ آیا من می توانستم که نخواهم؟

خطابم با تو است،

ای یار!

        ای یار غمگین! }




- از مجموعه شعر " شاعر جوان "، فریدون فریاد، نشر بیداران، زمستان 58

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:48  توسط مهدی عرب اسدی  | 

فصلنامه ی ادبی زروان

اولین شماره ی فصلنامه ی ادبی زوران منتشر شد.



* برای مشاهده و دریافت این نشریه اینجا را کیلیک کنید.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:59  توسط مهدی عرب اسدی  | 

این به راستی همان حکایت گربه و بویناک خواندن گوشت بود. اگر در این دنیا دستت به آنچه می خواهی نمی رسد باید نخواستن را بیاموزی. اگر به آنچه می خواهی دسترسی نداری باید یاد بگیری چیزی را بخواهی که در دسترس توست. این همان شیوه ی رایج گریز به درون است، گریز به دژی استوار که در آن می نشینی و در بر همه ی مفاسد و مصائب عالم می بندی. امیر ولایت زمین را مصادره کرده، من اصلا زمینی نمی خواهم. امیر قصد ندارد منصب و مقامی به من عطا کند، مقام به چیزی نمی ارزد، پادشاه همه ی دارایی مرا چاپیده، دارایی به چه کارم می آید. کودکانم از بی غذایی و بیماری مردند؛ تعلقات دنیوی، حتی عشق به فرزند، در برابر عشق به خداودن هیچ است. بدین گونه رفته رفته حصاری تنگ گرداگرد خود می کشی، چرا که می خواهی وجود آسیب پذیرت را هرچه کمتر در معرض هجوم بگذاری، می خواهی تا حد امکان کمتر زخم بخوری، زخم های گونه گون چندان رنجه ات کرده که خود را تا حد امکان مچاله می کنی تا هرچه کمتر آماج زخم های تازه باشی.


 - "ریشه های رمانتیسم"، آیزایا برلین

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:42  توسط مهدی عرب اسدی  | 

چون به کومه در آمدند، ژول ین در را بست؛ و دید که او بر عسلی نشست. کفنواره یی که می پوشاندش بر کفلهایش؛ و شانه هاش، سینه اش، بازوان لاغرش زیر دملهای فلس فلس ناپدید بود. چینهای بزرگی بر پیشانی ی او شیار می انداخت. همچو جمجمه یی، حفره یی به جای بینی داشت؛ و آن لبان کبود نفخه یی به انبوهی ی مه پس می داد، و دلاشوب.
- " گشنمست! " چنین گفت.
ژول ین آنچه به او داد، تکه یی دنده گاه بیات خوک و سَخته های نان سیاهی.
همه را که بلع کرده بود، میز، کاسه و دسته ی گزلیک از همان لکه ها گرفته بود که بر پیکر او می دیدی.
سپس گفت : - " تشنمست! "
ژول ین پی ی کوزه گشت؛ و، چون برش می داشت، نکهتی از آن برخاست دلگشا و شامه نواز. شراب بود؛ عجب حسن تصادفی! جذامی اما بازو یازید، و کوزه را تمام لاجرعه سرکشید.
پس گفت : - " سردمست! "
ژول ین، با شمعش، در وسط کلبه، دسته یی سرخس الو کرد.
جذامی پیش آمد گرم شود؛ و ، روی پاشنه چندکزده، از موی تا به ناخن می لرزید، سستی میگرفت؛ چشمهاش دیگر نمی درخشید، آبله هاش آب می دواند، و با صدایی خفه زمزمه کرد : - " بسترت! "
ژول ین نرم کمک کرد خودش را بکشاند آن جا، و روی او را حتا، به بادبان قایقش، پوشاند.
جذامی می نالید. دندانهاش از کنج دهان پیدا بود، خُره ی عاجلی به سینه اش تلاطم می داد، و شکم، به هر نفس، تا به مهره های پشت گود میرفت.
پس پلک فروبست.
- " استخانهایم یکپارچه یخ شده انگار! بیا پیشم! "
و ژول ین، بادبان کنار کرده، روی برگهای خشکیده دراز کشید، پیش او، بال به بال.
جذامی سر گرداند.
- " لخت شو، که گرمای تنت به من رسد! "
ژول ین لباس کند؛ پس، برهنه ی مادرزاد، باز در بستر شد؛ و پوست جذامی را بر ران حس می کرد، سردتر از ماری، به زبری ی سوهانی.
می کوشید او را دل بدهد؛ و آن یکی، نفس زنان، جواب می داد:
- " آه! دارم می میرم! ... بغل کنم، گرم کنم! نه با دست! نه! با تمام وجود. "
ژول ین روی او دراز کشید سراپای، دهان به دهان، سینه بر سینه.
جذامی آن گاه در برش کشید؛ و چشمهاش یکباره سوی ستاره گرفت؛ گیسوان چون شعاعهای خورشید سر کشید؛ نفس منخرین او حلاوت گلهای سرخ داشت؛ ابری از بخور از اجاق به پا خاست؛ موجها می خاندند. درین میان سیلی از سرور، یک حظ فرابشری، در جان ژول ین از خویش رفته طغیان میکرد؛ و آن که در برش می فشرد، مدام بزرگ می شد، بزرگ می شد، پا و سر به در و دیوار کلبه می رساند. آسمان پر گرفت، گردون واگشود؛ - و ژول ین بالا می رفت، رو به طشت فیروزه، چهره در چهره ی آقای مامسیح، که او را به آسمان می برد.
و این بود سرگذشت قدیس ژول ین میهمان نواز، کمابیش همان گونه که بر گلجام کلیسایی یافت می شود، در کشور من.

" افسانه ی قدیس ژول ین میهمان نواز "
فارسی بیژن الهی از فرانسوی ی گوستاو فلوبر

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 0:13  توسط مهدی عرب اسدی  | 


خوبی بووم.
بی بی می گوید. مهربان می گوید بی بی به خیال خودش. که توی صداش تنها چیزی که نیست مهر است. خیال می کند مهر داشتن قباحت دارد بی بی.
            ***
پرستار دستپاچه به میم نگاه می کند. به گردن میم که حال رگ های گردن به حال طبیعی شان برمی گردند، و میم سعی می کند بلند شود و نمی تواند، پرستار بالش های پشت سر میم را مرتب میکند. پدر نمی داند پیش پرستار می تواند میم را ببوسد یا نه. ( پنداری می خواهد پرستار را ببوسد البرز البرز. ) می ترسد قدغن باشد. پدر از هر کاری که قدغن باشد اجتناب می کند عین توی کارخانه. پدر قدغن را اصلا از توی کارخانه یاد گرفت. قدغن برای البرز البرز از توی کارخانه شروع شد. شد عادت بعد از این همه سال.

- بخش هایی از رمان   میم ] خواب نامه ی مارهای ایرانی [   نوشته ی   علی مراد فدایی نیا

|+| نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 14:3  توسط مهدی عرب اسدی  | 


ما بر استواری اشاره
سنگ را برای عزیمت خود
مردد کردیم
که مشت
بر انحنای مسیر
از دور به دور
سلام کند
تو
با شرم بر شیار
گفتی
کودکی از دست رفته
انگشتانی که به هر سو اشاره میکنند

|+| نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 16:15  توسط مهدی عرب اسدی  | 


گام
با هجای با
در دهان تو
غروب میکند
بانوی بی کنار
و تن
در نسیم کرانه خواب میشود
تا در این غروب پهنه 
زیبایی ندیده ات را
آغشته با آب و خاک
به رهگذران راه خوانده 
هدیه میکنی

|+| نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 18:14  توسط مهدی عرب اسدی  | 

از "احمدرضا احمدی"


همانطور كه ميان اتاق ايستاده بودم

سال تحويل شد

دو سه پرنده به سرعت پر زدند

سپس در افق گم شدند

سپس پيري من و تو آغاز شد

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:51  توسط مهدی عرب اسدی  | 

 
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
دریافت كد