تقدیم به فرید حیدرنژاد بابت بیستمین پاییزی که پشت سر خواهد گذاشت.
لکه های سیاه را که دنبال کنی
هر دو با یک فاصله از چهارگوشه اش
ایستاده شدیم
و برف
سپیدتر از بوم می بارد
همینکه قرمز میشود، آسمان
در التهاب یک تب
تبریز
زیر گامهای تو می ریزد.
ما، در دو سوی چهارگوشه، چترهایمان را باز می کنیم
به خیال اینکه سفید نخواهیم شد.
□□□
در گرمای همین سیگارها نگاه میکنی
: چه میکشی؟
تصاویری که در هر کدام از این گوشه ها افتاده را
کوچکی این بهمن سرد را
: دیده ام. میلرزی؟
نه تا وقتی که زمین خون دارد و آتشمان
سیاه است.
□□□
وقتی که سفیدی از دیوارهای این چهار دیواری می بارد
در منظره ترین نقطه ی این بوم
برف را قدم میزنیم
و او همچنان لکه های سیاه را دنبال میکند
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:46  توسط مهدی عرب اسدی
|
دون میکله: تا حالا دیدی یه کره اسب رو چه جوری اخته می کنن، خوان؟
خوان: نه، دون
میکله.
دون میکله: من دیدم، خوان، خیلی دیدم...
طناب هایی می اندازن به دست و پای کره اسب، بعد اون طناب ها رو از چهار طرف می کشن
تا کره اسب روی زمین بیفته. بعد پتک رو میارن و سندون رو. بیضه های اسب رو می ذارن
روی سندون و با پتک یه ضربه می زنن، فقط یک ضربه... میدونی چرا فقط یک ضربه میزنن،
خوان؟
خوان: نه، دون
میکله.
دون میکله: چون اگه بیضه ها له نشن، با ضربه ی
دوم کره اسبه که میمیره... میدونستی هیچ صدایی تو جهان، ترسناک تر از صدای فریاد
اون کره اسب نیست، خوان؟
خوان: نه، دون
میکله.
دون میکله: میدونی یه کره اسب رو چرا اخته می
کنن، خوان؟
خوان: نه، دون
میکله.
دون میکله:خوان: نه، دون
میکله.
دون میکله: با شیهه اش دنیا رو بر میداره... خوان،
تا اون درد نباشه هیچ کره اسبی نمیتونه اون همه خوب توی یه مسابقه بدوئه. این
قانون بردن تو مسابقه ست، خوان... تو که نمی خوای توی یه مسابقه بازنده
باشی خوان؟
خوان: نه، دون
میکله.
دون میکله: هیچ کس نمی خواد، خوان... خوان،
این جا، این سرزمین برای ما حکم اون کره اسب رو داره. همیشه درد کشیده تا قوی باقی
بمونه...
محمد چرم شیر (باز خوانی نمایش نامه ی
"یرما" اثر لورکا)
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:50  توسط مهدی عرب اسدی
|
در ادامه ی کم نوشتن مزخرفم
با یک شعر در
اینجا به روزم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:48  توسط مهدی عرب اسدی
|
رفتم
تمام خطوط را
خطوط متقاطع
خطوط موازی.
خطوط مورب را
از روی انگشتان تو سر می خورم
و سرفه میکنم هربار
نام چند کوچه و چند خیابان به خطوط کف دستم اضافه میشود
باید بالا بیاورم
باید دوباره بالا بیاورم تمام گام هایم را
افسوس که هیچ کدام از خطوط این نردبان به لب های تو نمیرسند
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:24  توسط مهدی عرب اسدی
|
نمیدانم کافکا بود یا یک دیوانه ی دیگری بدتر از خودش، که یک جایی گفته بود، "انسان
با نوشتن از دنیای مردگان خارج میشود و قدم به دنیای زندگان میگذارد." یا
نمیدانم چیزی شبیه به همین، احتمالا!
پس مینویسم که بگویم: "زنده ام."
یا به قول بازیگر قد کوتاه فیلم زیبای پاپیون در آن دیالوگ آخر بگویم که: "مادر
به خطاها من هنوز زنده ام."
خسته از "انقلاب" و "آزادی"، فندکی درمی
آوری... شاید
هجده "تیر" بی سر انجامی، توی سیگار "بهمنت" باشد
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:52  توسط مهدی عرب اسدی
|
تقدیم به دوست خوبم صادق که عاشق صداقت است.
نیمه شبه که میرم روی بام میشینم. با تو صحبت میکنم.
صحبت که تموم میشه، یعنی تموم که نمیشه، قطع که میشه سیگار روشن میکنم به اطراف
نگاه میکنم. مثله یک عکس پانوراما میمونه. با این تفاوت که خودم میچرخم به جای
عکس. دور تا دور، همه جا رو میبینم. ساختمون ها، بعضی چراغها که روشن اند و خیلی
چراغها که خاموش اند. گربه هایی که روی تیر برق دنبال هم میکنند. چراغهایی که اون
دور روی کوه روشن اند و چراغهایی که این نزدیک روشنند. به سیگار یک پک عمیق میزنم.
دودی که بیرون میدم به اون چراغهای روی کوه نمیرسه ولی خب به این دودکشی که از این
سقف کاهگلی زده بیرون که میرسه. به چراغها نگاه میکنم به تیر آهن های خونه ی
همسایه که نمیدونم چند ساله که همینطور نیمه کاره مونده. به سقف بانک نگاه میکنم به
برقی که ایزوگام های سقف بانک زیر لامپهای نئون دارند، به دیشی که روی سقف بانکه
نگاه میکنم. فقط صدای گربه ها میاد و صدای صحبت کارگران شهرداری.
از این بالا همه چیز اونقدر که از هواپیما کوچک به نظر میان نیست. ولی خب بازم
کوچک دیده میشن. مثله انگشت های آدم میمونن. میدونی؟ همه شون به بالا اشاره کردن.
از همین جلو. روی این سقف کاهگلی. سوراخ های ناودون رو ول کن. دودکش ها رو ببین.
یک پُک دیگه. به لوله های دودکش نگاه کن. چقدرم زیادن. یک خونه ی سه طبقه این همه
لوله ی دودکش داره؟ از همین نزدیک بگیر تا اون دورها. تا اون تیرهای خونه ی نیمه
کاره تا چراغهایی که روی کوه روشن اند. همه مثله انگشت میمونن و عجیبه که همشون هم
به بالا اشاره کردن. من که اون بالا فقط ستاره میبینم و ابر، ابرهای تیره و ستاره
هایی که کور سویی دارن برای خودشون. کورسوی ضعیفی که حتی نمیتونه فاصله ی بین
انگشت های من رو روشن کنه. و یا حتی این ناودون های تاریک رو. امیدوارم شما به
چیزهای بهتری اشاره کرده باشین که شاید من نمی بینمشون.میخوام عکس بگیرم ولی
نمیشه. یعنی میشه ها، اونطوری که من میخوام نمیشه. دلم میخواد اون پشه هایی که
نزدیک چراغهای بام بانک پر میزنن، اون چراغ هایی که اون دورها روشن اند یا همین
خونه هایی که تاریک اند، دوست دارم پنجره هاشون توی عکسم بیافته ولی نمی افته. هیچ
دوربینی مثله چشم هام قوی نیست. من همه ی انگشت ها رو میبینم. همه ی انگشت ها به
بالا اشاره کردن. یعنی کسه دیگه ای هم هست که این موقع شب روی یکی از بام های
اطراف نشسته باشه و به دور بر نگاه کنه؟ شاید اونم من رو ببینه، یعنی اون هم من رو
مثله یک انگشت میبینه که به بالا اشاره کرده؟ یا نه مثله یک کسی میبینه که توی
خودش فرو رفته؟ کسی چه میدونه شایدم با یک گونی سیب زمینی اشتباهم بگیره! سیگارم
رو دود میکنم، اَه، پُک آخر بود. چقدر زود تموم میشن! دیگه وقتشه که برم و بخوابم.
شب بخیر خونه ها، شب بخیر پشه ها، شب بخیر گربه ها، شب بخیر انگشت هایی که به بالا
اشاره کردین. راستی ناودون ها! این ها هم خیلی زیادنا! شاید این ها هم میخوان
انگشت بشن. ولی خب توی خودشون فرو رفتن. میدونی؟ اصلا فرق بین من و تو همینه. تو مثله دودکش به بالا اشاره کردی و من چند
وجب اونورتر از تو، مثله این ناودونها توی خودم فرو رفتم، به پایین. شاید به نظرت
بی ربط باشه. ولی به قول یکی از دوستان: "تفاوت است بین... سر در گریبان خود بردن و سر در گریبان تو بردن"
21/3/882:30 بامداد
مهدی
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:38  توسط مهدی عرب اسدی
|
مرد جوان با عجله از پله های درب خروجی پایین می آید. مرد دیگر که یک شخصیت برجسته ی سیاسی است، بوی خیلی خوبی هم میدهد و آخرین دکمه ی پیراهن اتو کشیده اش با گردنش در کش مکش است به سمت مرد جوان می رود و با وی مشغول صحبت میشود. بعد از اندکی صدایشان کمی بالا می رود و توجه مرا به خود جلب میکنند. به آنها نزدیک میشوم.
مرد بلند پایه ی سیاسی: هان، بله، سارا خانم. ايشان واقعا خانم فهميده و با مطالعه ای هستند. تنها اشكالشان اين است كه كمی پرخاشگرند. از قديم گفته اند كه تواضع و شرم زينت خانمهاست. اما ايشان گويا از اين نعمات بهره ای نبرده اند. البته توهين نباشد، ايشان در عوض ماشاءالله خانم پركاری هستند. بنده تصميم دارم به محض رسیدن به مقام مورد نظر ترتيب اشتغال ايشان را در وزارت فرهنگ بدهم. البته اميدوارم تا آنموقع كمی آرام تر شده باشند.
مرد جوان: جناب، فكر نمی كنيد اشكال از گوشهای من و شماست كه در مورد خانمها فقط به صدای لالايی خوندن و صحبت كردن در مورد قرمه سبزی عادت كرده، و بمحض اينكه خانمی در مورد مسايل اجتماعی نظر میده، حتی اگر آروم هم صحبت كنه، صداش آزاردهنده می شه؟ می دونيد، مسئله فقط عادته، عادت!
مرد بلند پایه ی سیاسی سعی دارد که بحث را آرام کند تا توجه افراد بیشتری به آنها جلب نشود. به آنها میرسم. همزمان به راه می افتیم و به سمت سالن تئاتر میرویم.پرده ی آخر در حال اجراست:
"خورشيد فانوسش را روشن می كند و به وسط صحنه می رود. بر روی پرده ی اسلايد تصاوير زنان. خورشيد با هر نام پا بر زمين می كوبد و سرانجام سرش را صاف می كند. صدا از نوار پخش می شود:
با نو صديقه دولت آبادی، متولد ١٢٥٨ در اصفهان. وی در سال ١٢٩٦ اولين مدرسه ی دخترانه را در ايران تاسيس كرد و با سرمايه شخصی خود مجله زبان زنان را منتشر نمود.
بانو مهر تاج رخشان، متولد ١٢٦٨ در تهران. او سالها بدنبال تحقق بزرگترين آرزوی خود، تساوی حقوق زنان فعاليت كرد و بارها از سوی ملّايان تكفير شد.
بانو فخر عظمی ارغون، متولد ١٢٧٧. او موسس جمعيت نسوان وطنخواه بود و برای احقاق حقوق زنان قدمهای موثری برداشت. خانم سيمين بهبهانی فرزند اوست.
دكتر فاطمه سياح. وی در سال ١٣٢٧ عليرغم مخالفتهای شديدی كه به عمل می آمد، به مقام استادی دانشگاه تهران در رشته ی ادبيات روسی رسيد. وی از بنيان گذاران شورای زنان ايران بود.
بانو نورالهدی منگنه، بانو شوكت الملوك شقاقی، بانو پروين اعتصامی، امينه پاكروان، فروغ فرخزاد، فروغ حكمت، آرشالوس بابايان، بدری تندری، مهكامه، ايران درودی، منصوره حسينی و صدها و هزاران زن ديگر كه هر يك سهمی سترگ در پايه گذاری روزگاری منصف تر داشتند."
همه ی چراغ ها خاموش می شوند و خورشید به آرامی از صحنه بیرون میرود.
پ.ن: با یک شعر در اینجا به روز هستم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:26  توسط مهدی عرب اسدی
|
تقدیم به دو دوست صمیمی
احمد اشرفی و بابک حسنی
پشت شیشه حسابی غوغا بود. دانه های درشت باران به شیشه می خورد. مرد با صورتی درهم و چشم هایی گود با ولع به سیگار پک می زد. و به دور دست ها، جایی آن طرف شیشه خیره شده بود. آسمان گرفته بود و انگار می خواست منفجر بشود.
زن مشغول تا کردن چند لباس بود و با دقت خاصی آنها را توی چمدان میچید. خیلی تند کار می کرد ولی انگار تمام حواسش فقط و فقط به جمع کردن لباس ها بود.
دختر کوچکی که لباس یکسره صورتی رنگ با گل های قرمز به تن داشت با عروسک های بی شمارش که همه ی اتاق را پر کرده بودند صحبت می کرد، طوری آن ها را براندار می کرد که انگار قصد داشت تصمیم خیلی مهمی بگیرد. ناگهان ساکت شد و از شیشه ی ماتی که در ارتفاع دوردستی از دیوار اتاقش قرار داشت به نور خیره کننده ی رعد و برق نگاه کرد. صورتش سفید شد و دندان هایش به لرزه افتادند. انگار سرمای شدیدی را حس میکرد. صدای سایش دندان هایش در صدای مهیب رعد و برق گم شد.
مرد دست توی موهایش برده بود و به شدت آن ها را چنگ میزد. انگار با آن حالت عصبی قصد مرتب کردن آن ها را داشت.
زن: "محمد جان! دیر نشه! مامان اینا منتظرنا!"
مرد سیگارش را که به فیلتر رسیده بود با قدرت هرچه تمام تر به طاقی پشت شیشه فشار داد. از جا پرید و صدا زد: "نازنین! نازنین جون! بالاخره تصمیم گرفتی کدومشون رو بیاری یا نه؟ ما داریم میریما!"
دختر وارد پذیرایی می شود و در حالی که بند های کیف عروسکی دوشی اش را محکم فشار میدهد، خود را به مادر که وسط اتاق و کنار دو چمدان ایستاده، می چسباند و می گوید:" بابا جون بریم دیگه. من حاضرما. سوگلی رو با خودم میارم"
هر سه با چتری افراشته که در دست مرد است وارد کوچه می شوند. با آن نگاه های خیره انگار محو سنفونی باران روی چتر شده اند. دختر گوش هایش را تیز کرده و با نگاهی که ترس از آن می بارد به ریزش دانه های درشت باران بر روی زمین خیره شده است. صدای دو بوق کوتاه آژیر ماشین که نشانه ی باز شدن درهای آن است شنیده می شود و هر سه سوار میشوند.
*************
آسمان ابری ولی خیلی روشن است. باران ملایمی می بارد. پوست دست ظریف دختر که از شیشه بیرون آمده تا لطافت باران را حس کند به خاطر سرمای ریز هوا دانه دانه شده است.
دختر:"بابا جون! فک می کنی مامانی برا سوگلی هم عیدی کنار گذاشته؟"
تنها چیزی که جلب توجه می کند بوی خاک نم خورده ای است که تمام بینی را پر میکند. ماشین آخرین تپه را دور میزند. پیرزنی که بلوزی سبز و دامنی گل گلی و پرچین به تن دارد و لچکی سرخ آبی به سر بسته است برای آن ها دست تکان میدهد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:48  توسط مهدی عرب اسدی
|
عادی راه نمی رفتم. هرچی سیگار داشتم کشیده بودم. همه ی 3بسته ای رو که یک ساعت پیش از اون پیرمرد سبیلویِ غرغرو خریدم، همه رو کشیده بودم. خلائی توی سینه ام آزارم می داد و وادارم می کرد که با دود سیگار پرش کنم. ولی هیچ مغازه ای باز نبود. انگشتهای وسط و اشاره ام رو به لبهام چسبوندم و هوای سرد و مرطوب شهر رو از بین اونها به جای دود سیگار اون تو فرستادم. عادی راه نمی رفتم. همش به مردم توی خیابون می خوردم. مثله اون شب هایی که با پشوتن مست می کردیم و با هم کَلِ عرق خوری مینداختیم. بعد توی خیابون دنبال هم می کردیم. آخر هم هرکی که دیرتر کم می آورد آخرین بطری رو سر می کشید. ولی این من بودم که همیشه کم می آوردم. این بار هم سیگار کم آورده بودم. با سر به یک درخت خوردم. روی زمین پهن شدم. و خلاء از توی سینه ام به زیر پاهام رفت. حس کردم دارم پرواز می کنم. خودم رو توی کاپشنم فشار دادم و شالم رو محکم کردم. سعی کردم بشینم و به اطراف نگاهی بندازم. صدایی شنیدم، شبیهِ : لا... . کر شدم. صدای بلند موزیک وزنم رو از من می گرفت:
" کوچه ها باریک اند، دکّون ها بسته است - - - خونه ها تاریک اند، طاق ها شکسته است
از صدا افتاده تار و کمونچه، مرده می برن کوچه، به کوچه...! "
سُر خورد و افتاد توی یک جایی مثله چاله. بلند شد و نشست. دستهاش رو بالا آورد و جلوی صورتش کاملا باز کرد. سرش رو تکون داد. همه جاش سبز شده بود. سبز. سبزِ سبز. مثلِ جنگل های گیلان شده بود. حیف که بوی لجن میداد. آخه جنگل های گیلان که توی جوب سبز نمی شن! حتما لجن بود. ولی خیلی شبیه جنگل های گیلان شده بود. زیر کاپشنش که حالا خیلی شبیه بالاپوشِ چوپان ها شده بود یک چیزی وول می خورد. دست کرد و یک تفنگ "برنوی" قدیمی در آورد. انداخت روی دوشش. پوتین های سیاهش رو درآورد و چند تیکه نمد رو با نخ به دور پاهاش بست که یعنی پاپیچه هستن. آفتاب داشت غروب می کرد. پشت به خورشید شروع به دویدن کرد و گفت: " کوچه ها تاری... دکّون ها بسته است... خونه ها... طاق ها... از صدا افتاده تار و... مرده می برن کوچه..."
بعدها فهمیدم اون جایی که خورشید داشت غروب می کرد. که هم دور بود و هم نزدیک، مردمی داشت که با هم یک آواز مشترک می خوندن:
" تو را جنگل خسی... خسته نبسی... می جانه جانانه... تو را گوما های میرزا کوچیک خانِ!
چرا زودتر نایی؟... تندتر نایی؟... گیلانِ... گیلانِ... گیـ... گیلانِ..."
و گیلان چقدر وسیع شده بود که آن طور می دوید. حالا فقط چند جنگل کوچک نبود، پلنگی بود که می نالید.
"...گیلانِ ویرااانــــــــــــــــــــــــــِه، تو را گوما های میرزا کوچیک خانِ! "
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط مهدی عرب اسدی
|
با غرور پلنگانه به روی صخره رفتند، بلندترین نقطه ی جنگل. شب مهتابی بود و ماه تمام می درخشید.
برادر بزرگتر جلوتر رفت و خیره شد به ماه. می خواست اوج بگیرد تا ماه، که پرید.
برادر دیگر دو قدم جلوتر رفت. دوست داشت ماه را در آغوش داشته باشد. پر اشتیاق بود. خودش را پرتاب کرد به آغوش ماه.
برادر سوم یک قدم برداشت و به ماه نگاه کرد. میل داشت که چشم از ماه برندارد و محوش شود. چه شد که به زیر پایش نگاه کرد؟ شاید می خواست از جای پایش از آن سکوی پرتاب مطمئن شود. شاید... هرچه بود نگاهش به پایین افتاد و به زیر پاهایش دوخته شد. به آن تخته سنگ بزرگ. به چیزی که باور نمی کرد. این سایه شان بود یا خودشان بودند؟ این دو جسد دو برادر مغرور و زیبای او بودند که همیشه سعی می کرد مانند آن ها بشود. چقدر آرام روی تخته سنگ کنار همدیگر خوابیده بودند. دلش لرزید و پا پس کشید.
بعدها پلنگ سوم فقط شاعر شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:27  توسط مهدی عرب اسدی
|