و بدینگونه
نیز -
از پس هر دیوار
دستهایی مرا صدا می زد
که عشق را پذیره نبود
و مرا و تو را
ما می پنداشت!
دستهایی جادویی
- ساحرانه
مرا به سوی خویش می خواند،
و عشق را پذیره نبود...
{ آیا من می توانستم که نخواهم؟
خطابم با تو است،
ای یار!
ای یار غمگین! }
- از مجموعه شعر " شاعر جوان "، فریدون فریاد، نشر بیداران، زمستان 58
این به راستی همان حکایت گربه و بویناک خواندن گوشت بود. اگر در این دنیا دستت به آنچه می خواهی نمی رسد باید نخواستن را بیاموزی. اگر به آنچه می خواهی دسترسی نداری باید یاد بگیری چیزی را بخواهی که در دسترس توست. این همان شیوه ی رایج گریز به درون است، گریز به دژی استوار که در آن می نشینی و در بر همه ی مفاسد و مصائب عالم می بندی. امیر ولایت زمین را مصادره کرده، من اصلا زمینی نمی خواهم. امیر قصد ندارد منصب و مقامی به من عطا کند، مقام به چیزی نمی ارزد، پادشاه همه ی دارایی مرا چاپیده، دارایی به چه کارم می آید. کودکانم از بی غذایی و بیماری مردند؛ تعلقات دنیوی، حتی عشق به فرزند، در برابر عشق به خداودن هیچ است. بدین گونه رفته رفته حصاری تنگ گرداگرد خود می کشی، چرا که می خواهی وجود آسیب پذیرت را هرچه کمتر در معرض هجوم بگذاری، می خواهی تا حد امکان کمتر زخم بخوری، زخم های گونه گون چندان رنجه ات کرده که خود را تا حد امکان مچاله می کنی تا هرچه کمتر آماج زخم های تازه باشی.
- "ریشه های رمانتیسم"، آیزایا برلین
چون به کومه در آمدند، ژول ین در را بست؛ و دید که او بر عسلی
نشست. کفنواره یی که می پوشاندش بر کفلهایش؛ و شانه هاش، سینه اش، بازوان لاغرش
زیر دملهای فلس فلس ناپدید بود. چینهای بزرگی بر پیشانی ی او شیار می انداخت. همچو
جمجمه یی، حفره یی به جای بینی داشت؛ و آن لبان کبود نفخه یی به انبوهی ی مه پس می
داد، و دلاشوب.
- " گشنمست! " چنین گفت.
ژول ین آنچه به او داد، تکه یی دنده گاه بیات خوک و سَخته های نان سیاهی.
همه را که بلع کرده بود، میز، کاسه و دسته ی گزلیک از همان لکه ها گرفته بود که بر
پیکر او می دیدی.
سپس گفت : - " تشنمست! "
ژول ین پی ی کوزه گشت؛ و، چون برش می داشت، نکهتی از آن برخاست دلگشا و
شامه نواز. شراب بود؛ عجب حسن تصادفی! جذامی اما بازو یازید، و کوزه را
تمام لاجرعه سرکشید.
پس گفت : - " سردمست! "
ژول ین، با شمعش، در وسط کلبه، دسته یی سرخس الو کرد.
جذامی پیش آمد گرم شود؛ و ، روی پاشنه چندکزده، از موی تا به ناخن می
لرزید، سستی میگرفت؛ چشمهاش دیگر نمی درخشید، آبله هاش آب می دواند، و با صدایی
خفه زمزمه کرد : - " بسترت! "
ژول ین نرم کمک کرد خودش را بکشاند آن جا، و روی او را حتا، به بادبان
قایقش، پوشاند.
جذامی می نالید. دندانهاش از کنج دهان پیدا بود، خُره ی عاجلی به سینه اش
تلاطم می داد، و شکم، به هر نفس، تا به مهره های پشت گود میرفت.
پس پلک فروبست.
- " استخانهایم یکپارچه یخ شده انگار! بیا پیشم! "
و ژول ین، بادبان کنار کرده، روی برگهای خشکیده دراز کشید، پیش او، بال به
بال.
جذامی سر گرداند.
- " لخت شو، که گرمای تنت به من رسد! "
ژول ین لباس کند؛ پس، برهنه ی مادرزاد، باز در بستر شد؛ و پوست جذامی
را بر ران حس می کرد، سردتر از ماری، به زبری ی سوهانی.
می کوشید او را دل بدهد؛ و آن یکی، نفس زنان، جواب می داد:
- " آه! دارم می میرم! ... بغل کنم، گرم کنم! نه با دست! نه! با تمام وجود.
"
ژول ین روی او دراز کشید سراپای، دهان به دهان، سینه بر سینه.
جذامی آن گاه در برش کشید؛ و چشمهاش یکباره سوی ستاره گرفت؛ گیسوان چون
شعاعهای خورشید سر کشید؛ نفس منخرین او حلاوت گلهای سرخ داشت؛ ابری از بخور از
اجاق به پا خاست؛ موجها می خاندند. درین میان سیلی از سرور، یک حظ فرابشری، در جان
ژول ین از خویش رفته طغیان میکرد؛ و آن که در برش می فشرد، مدام بزرگ می
شد، بزرگ می شد، پا و سر به در و دیوار کلبه می رساند. آسمان پر گرفت، گردون
واگشود؛ - و ژول ین بالا می رفت، رو به طشت فیروزه، چهره در چهره ی آقای مامسیح،
که او را به آسمان می برد.
و این بود سرگذشت قدیس ژول ین میهمان نواز، کمابیش همان گونه که بر گلجام
کلیسایی یافت می شود، در کشور من.
" افسانه ی قدیس ژول ین میهمان نواز "
فارسی بیژن الهی از فرانسوی ی گوستاو فلوبر
- بخش هایی از رمان میم ] خواب نامه ی مارهای ایرانی [ نوشته ی علی مراد فدایی نیا
ما بر استواری اشاره
سنگ را برای عزیمت خود
مردد کردیم
که مشت
بر انحنای مسیر
از دور به دور
سلام کند
تو
با شرم بر شیار
گفتی
کودکی از دست رفته
انگشتانی که به هر سو اشاره میکنند
گام
با هجای با
در دهان تو
غروب میکند
بانوی بی کنار
و تن
در نسیم کرانه خواب میشود
تا در این غروب پهنه
زیبایی ندیده ات را
آغشته با آب و خاک
به رهگذران راه خوانده
هدیه میکنی
همانطور كه ميان اتاق ايستاده بودم
سال تحويل شد
دو سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
سپس پيري من و تو آغاز شد